دخترم تمام وجود و هستی من

بهترین حس دنیا

 

 

جیگرم از خدا میخوام که تو رو زودتر پیش من و بابایی بفرسته که بتونم

 

 

حست کنم ، تا میتونم بوت

  

 

کنم و ببوسمت و تپش قلبت و  حرکت های نازتو احساس کنم باورم

 

 

بشه که بعد از خدا فقط و فقط

 

 

مال منی ....

 

 

 عشقم تو قشنگترین هدیه ای هستی که خدا میتونه به یک نفر اهدا

 

 

کنه

 

 

وای خدا چه حس قشنگیه مادر شدن ...

 

 

 

منتظریم که خدا جون تو رو سالم و سرحال تحویلمون بده  ببینه که

 

 

چطور از  هدیه قشنگش


مواظبت میکنیم  و عاشقانه دوسش داریم

 

 

به امیدِ اون روز با شکوه ........

 

 

من وبابا عاشــــــــــقتیم


 

 

 

 

 

هفته 39 ام (روز بزرگ)

سلام عروسک مامان بالاخره روزای انتظار به اتمام رسیده و دخترم تو این هفته میاد توی بغلم خدایا شکرت روز 22 مهر ساعت 4 صبح از خواب بیدار شدم و رفتم دستشویی ولی خوابم نمیبرد  زیر دلم درد میکرد یکمی آخ و اوخ میکردم که بابایی بیدار شد و گفت چی شده گفتم    هیچی دلم درد میکنه گفت نکنه دخترم میخواد بیاد بهش گفتم نمیدونم فاصله دردا کم شده  ولی فکرنمیکنم دوباره دراز کشیدم که بخوابم ولی نمیتونستم بعد بابایی گفت بلند شو بریم دکتر و زنگ زد به خاله درنا و اون بنده خدا هم سریع خودشو رسوند و مامانبزرگ هم میخواست بیاد زنگ زد و گفت اصلا نترس داریم میایم بهش گفتم نه نمیخواد بیای فعلا حالم خوبه الکی میای معطل میشی اگه وقت زا...
13 آبان 1394

هفته 38 ام

سلام دوردونه مامانی این روزای آخر خیلی دیر میگذره خیلی سنگین شدم دیگه نمیتونم مثل سابق پیاده روی طولانی داشته باشم آخه کله مبارک شما اومده پایین زیر دلم جا گرفته و به مثانم فشار میاره و زود زود دستشوییم میگیره خخخخخخ تو این هفته نوبت دکتر داشتم خداروشکر همه چیز عالی بود و خانم علایی مامای همراهی که قراره زمان بدنیا اومدن شما کمکم کنه و کنارم باشه بهم پیشنهاد داد که یک جلسه طب سوزنی برم آخه من بهشون گفتم که دلم میخواد دخترم زودتر بدنیا بیاد واسه تحریک زایمان و کاهش درد زایمان یک جلسه طب سوزنی رفتم روز 4 شنبه 20 ام مهر به همراه مامانبزرگ و بابایی به مطب دکتر آویژگان توی اصفهان رفتیم اولین باری ست که طب سوزنی ان...
13 آبان 1394

هفته 37 ام

سلام عشقم خوبی نفسم دایم کم کم به لحظه ورودت نزدیک میشیم روزها به خوبی سپری میشه و ما هم چشم انتظار شما هر روز خاله ها زنگ میزنن و میگن این عروسک خانوم کی میاد دیگه این دخمرت چقد ناز داره پس کی میاد یه روز که بعد از صبحانه طبق روال هر روز میخواستم ضربان قلبت و چک کنم  به پهلوی چپ دراز کشیدم روی مبل ولی هر چی منتظر حرکاتت بودم هیچ اثری از تکونای شما نبود کلی شکلات و شیرینی خوردم ولی انگار نه انگار خیلی ناراحت شدم و کلی گریه کردم تو خونه تنها بودم بابایی واسه یه کاری بیرون رفته بود زنگ زدم به خاله درنا و با گریه گفتم دخترم تکون نمیخوره اونم گفت آماده شو میام دنبالت ک بیمارستان بریم مامانبزرگ هم زنگ زد گ...
13 آبان 1394

هفته 35 ام

سلام عروسک کوچولوی مامان دختر نازنینم یه خبر خوب واست دارم یکی از دوستات یعنی ارنیکا دختر دایی سجاد تو این هفته بدنیا اومد چند روز قبلش هم ارشین دختر دایی محمد بدنیا اومد الهی من فدات شم شما  کی میای زندگی مامانی هر دوتا دختر داییات خیلی بانمکن من و مامانبزرگ و خاله درنا با هم رفتیم ملاقاتی زن دایی بهار و ارنیکا خانوم مامان و بابایی بیصبرانه منتظز بدنیا اومدنت هستن عشقم   ...
13 آبان 1394

هفته 34 ام

سلام عشق مامان و بابا این هفته هم شکر خدا به خوبی سپری شد دایی کمال و سجاد و مامانبزرگ اینا رو دعوت کردم خونه و شب خوبی با هم سپری کردیم 2 روز بعد از مهمونی بابایی با دایی کمال اینا به خوزستان رفت تا به بی بی و بابابزرگ سر بزنه آخه واسه عید دیده بودشون و دلش واسه مامان و باباش تنگ شده بود منم  تو این چند روز خونه مامانبزرگ اینا موندم دایی حمیدرضا اینا هم اومدن که با خاله عصمت اینا برن مسافرت هر شب با دخترای دایی کلی پیاه روی میکردیم و تا 3 بیدار بودیم وقتی دیدنم گفتن چقدر تپل شدی دنیا منم گفتم مهم نیست فدای سر دخترم هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد   ...
13 آبان 1394

هفته 33 ام

سلام جگرگوشه مامان من و بابایی خیلی خوشحالیم که خدا تو رو بهمون داده و شکرگذاریم این روزا مامانبزرگ اینا سرشون خیلی شلوغه چون دایی علی اینا هم اومدن زن دایی واست یک سری لباس نوزادی خوشکل خرید البته واسه چند ماهگیت خوبه دخترم تولد بابابزرگ 10 شهریوره  روزی که دایی علی اینا اومدن یه کیک خریدیم و یه جشن کوچیک واسه خودمون گرفتیم ما بودیم دایی علی و کمال و سجاد جای شما هم سبز دختر نازم ایشالا سال دیگه شما هم هستی و واسه بابابزرگ میرقصی و دست میزنی قربونت برم  دایی گفتاسم دخترت و چی میخوای بزاری گفتم هنوز معلوم نیست رژدا یا رژینا یا رونیکا اونم گفت  اسم دخترت و بزار ت...
13 آبان 1394

هفته 32 ام

سلام فرشته دوست داشتنی ام دلم خیلی واست تنگ شده مامانی کاش زودتر بیای پیشم این هفته هم به خوبی سپری شد دایی کمال اینا اومدن خونه مامانبزرگ و قراره 2 هفته ای بمونن ماهم هر روز میریم خونه مامانبزرگ و شبا برمیگردیم خونه خودمون هر روز میرم تو اتاقت و قربون صدقت میرم پارسا و مهسا هر وقت میبیننم میپرسن عمه دخترت کی به دنیا میاد منم میگم هر وقت شما رفتین مدرسه چند روز بعدش میاد مهسا وقتی میاد خونمون میره تو اتاقت و با اسباب بازیات بازی میکنه                       ...
13 آبان 1394

هفته 31ام

سلام دختر یکی یکدونم خوبی فدات شم این هفته نوبت دکتر داشتم با بابایی رفتیم و صدای قلبت و گوش کردیم الهی من قربون اون قلب کوچولوت برم صدای قلبت اینجوری بود ( گوپ گوپ گوپ گوپ هی) مثل صدای پای اسب بود و وسطش سکسکه میکردی بابایی بهم گفت مگه چی خوردی که دخترم اینجوری شده خانم دکتر هم گفت طبیعیه مشکلی نداره فرداش 1/6/94 رفتیم سونو گرافی و یه سری آزمایش واسم نوشت و انجام دادم سونو که عالی بود وزنت 1460 گرم دور سرت 78 میلی متر دور شکم 267 میلی متر اندازه ران 60 میلی متر الهی مامان دورت بگرده که داری بزرگ میشی نفسم     ...
13 آبان 1394

هفته 30 ام

من و بابایی بازار سیسمونی ها رفتیم و خرده ریزایی که واسه دخترم میخواستم و خریدم یک کیسه آب گرم شارژی هم واست گرفتم بابا گفت این واسه چیته گفتم اگه خدایی نکرده زبونم لال دخترم دل درد گرفت بزارم رو دلش تا آروم بگیره خاله روح انگیز و واسه ناهر آخر هفته دعوت کردم آخه تازه اسباب کشی کردن و اینجا اومدن و کلی اصرار کردم تا قبول کرد آخه بنده خدا گفت با این وضعیتت اصلا دوست ندارم تو زحمت بیوفتی و خسته شی گفتم نه خاله دخترم قربونش برم دختر خوبیه و اذیتم نمیکنه  مامانبزرگ اینا با دایی سجاد هم گفتم بیان تا دور هم باشیم مامانبزرگ که دوباره رفت شهرستان چون دایی علیرضا عمل قلب انجام داده بود و میخواست...
13 آبان 1394

هفته 29 ام

من و بابای مشغول چیدن اتاق دخترمون هستیم و با ذوق و شوق فراوان این کار و انجام میدیم و مرتب چیدمان کمد و دراور و تخت و گهواره و عوض میکنیم چون میخوایم بهترین اتاق و واسه دختر نازم درست کنم بابایی هیچ کدوم از وسایلی که واست خریدم و ندیده بود چون تو این 2 ماهی که نبود من همه رو خریدم و کلی ذوق میکرد و لباسات و بو میکرد و میبوسید و قربونت میرفت.  البته یه مقدار دیگه مونده که گذاشتم با بابایی برم که اونم تو خرید وسایل دخترش نقش داشته باشه. از خدا بخاطر وجود تو سپاسگذاریم   ...
13 آبان 1394